16 ماهگی
سلام عروسکای مامان خوبید خوشید خوش میگذره خدا رو شکر انشاا... همیشه شاد و خندون باشید امروز یه روز خوب دیگست روزیه که ١٦ماه پیش خدا از اون بالا دو تا فرشته ی پاک و معصوم رو انداخت بغلمون خدا جون شکرت هزاران بار شکرت به خاطر سارا و ثنات...
دختر قشنگای من ١٦ ماهگیتون مبارک میخوام از این ماه براتون بگم که کجاها رفتیم و چیکارا کردیم و مهمتر از همه چیا یاد گرفتیم...
حدود بیست روز پیش آنا جون یا به قول خودتون آنی اومد تهران و باهم رفتیم تبریز اینقدر به شما وروجکا مزه داد که نگو و نپرس بیشتر وقتتونو توی حیاط آبه بازی میکردید یعنی اینطوری بگم هلاک آبید کافیه صدای آب به گوشتون بخوره سریع میپرید میرید سراغ آب واقعا شلوغ و غیر قابل کنترل شدید ولی هر لحظش برامون شیرینتر میشید زنگ تفریحمونم شیرین زبونیاتونه ...
منو مامانی صدا میکنید ولی اگه کارتون گیر باشه بهم میگید مهمیه وای منو میگید اینقدر بوستون میکنم که صدای اعتراضتون بلند میشه....
بابا رو هم بابایی صداش میزنید و خندارترش اینکه که به بابا بزرگ میگید بابا بیزی
خلاصه دیوونمون میکنید
به دایی میگید دادا به سحر دختر داییتون میگید آجی تحر به سینا میگید داداشی با بن بن بن هم خیلی خوب داریم پیش میریم ...
تا عدد ٣ هم میشمرید نک- دوووو -سی
شعر اتل متل توتوله از زبون سارا و ثنا:اتل متل دودوبه(dodobeh)
عمه و عمو رو هم که به راحتی میگی تازه یاد گرفتید تا چیزی بهتون میدم بهم میگید میسی فدای شیرین زبونیتون بشم من چند رو پیش ثنا بهم گفت مامایی پاتیل بده یعنی پاستیل بده بعدش منو بوس کرد و گفت میسی داشتم ذوق مرگ میشدم دیگه احساس خستگی نمیکنم با وجود این همه خستگی...
خیلی قشنگ حرف میزنید که بیشترش الان یادم نیست حالا سر فرصت بازم از شیرین زبونیاتون براتون میگم
بریم سراغ عکسا...
اینجا عمارت زیبای ائل گلیه تبریزه...


ببین چه بدو بدویی میکردیداااااااااااا


انگار نه انگار که ما رو میشناسن...







در حال نانای

گل من در حال بوییدن گلها...




عاشق این قیافه ی سارام وقتی که آب میبینه
و اینم یه روز خوب دیگه تا پست بعدی باب بای عسلای من.
ب ن: تبریز که بودیم متوجه شدم مرورارید ٩ام سارایی و ٨ ام ثنایی جوانه زده مبارکههههههههه عزیزای دلم
.gif)
تاریخ جوانه زدن:٠٤/٠٦/٩٢



16 ماهگی 
